|
به اميد چتر فردايت خيس بارانم -------------------------------------- |
||
|
همیشه دوستت دارمای سر چشمه ی محبت
خداوندا! کسی در پشت پرچینی نگاهم کرد نگاهم کرد و با افسون چشماش سر به راهم کرد نگاهم کرد و مکثی کرد و معنایی به چشمام داد و بعد از ان برایم سفره ای از غم فراهم کرد سفر.غربت.اسیری.در به در بودن. چه می گویم گه تنها شوق ماندن در کنارت بی پناهم کرد من امشب از کنارت میروم این را یقین دارم. فراموشم مکن من هم فراموشت نخواهم کرد...
شب تنهايي با هم.. شايد اينگونه سزاوار فراموشي نبود چقدر با عجله... غبار مي تکاني از ردپاي آخرين خاطراتمان کنون اي اولين و آخرينم کاش احساس آبي مرا مي شنيدي. تا هميشه به تماشاي شب ميروم و تکه هايي از عشق مدفون ميراث من است و قلمي که هيچ گاه نتوانست آخرين حرفهاي مرا با تو بگويد
طرز نگاهت
در چهار فصل زندگی
![]() تودر کدام سال وماه وروز......احساسات را به باد سپرده بودی که هر روز...به خاطر....خوبیهایم از تو پوزش می طلبیدم هرروز باخودم عهد می کردم که تو را از فردا دوست نداشته باشم ودیگر نگرانت نباشم ولی فردا...باز دیوانه تر باز عاشقتر و باز به خاطر خوبیهایم از تو پوزش می طلبیدم غرورم را هر دم به تاراج می دادم..... ودر درون چون آواری فرو می ریختم ای باغبان.... داسی بزن....به ریشه منِ گندم تا نابود شوم تادانه دانه برزمین بپاشم هیهات گرچه می دانم فردا از این همه دوست داشتن من هزار گندم عاشق تر جوانه خواهد زد ای گمشده احساس درقرون واعصار.............. مرا دریاب....که بعدازمن چکاوکی برای تومثل من نخواهد خواند وسرو وصنوبری نگران تو نخواهد بود
سـدر زيــر ـــــــايه روشــن مهتـــــاب نيلرنگ
در چـــــارســـوق گنبــــد دوار هفت رنــــــگ در ســـــايه ســـار دنج درختـــــــان پرغــــرور در زيــر روشــنايی خورشيـد و عشـــق و نور هر جا که مـی روم همه جا گفتــگوی توست دل سرخوش از خيال تو و عطر و بوی توست هر لحــــظه ای به ياد تـــو و مهــــر تــو قرين جـــان با تو آشنــــــا و دلــــت با دلــم عجـين تــــــو ذوق کــــــودکانـه پـــــــــرواز در منــی تـــــو شـــــــوق عاشقــــــــانه آواز در منــی بــس روزهــــا حـــــکايت دل با تـــــو گفته ام بسيـــــــار شب که از غــم عشقت نخفته ام با تـــــو طراوت و غــزل و ياس و شبنم است بــــی تــــــو هوای کوچه ما غرق ماتم است در لحــــــــظه های بی کسی و درد، مأمنی يـــــــادآور قشنــــــــــگترين لحظــــه منی... __________________
![]()
![]() يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش، سوزو نوايي نکنيم پر پروانه شکستن،هنر انسان نيست گر شکستيم ز غفلت،من و مايي نکنيم يادمان باشد ، سر سجاده عشق جز براي دل محبوب، دعايي نکنيم يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم عشق يعني يك تمنا ، يك نياز زمزمه از عاشقي با سوز و ساز عشق يعني چشم خيس مست او زير باران دست تو در دست او عشق يعني ملتهب از يك نگاه غرق در گلبوسه تا وقت پگاه عشق يعني عطر خجلت ....شور عشق گرمي دست تو در آغوش عشق عشق يعني "بي تو هرگز ..."پس بمان تا سحر از عاشقي با او بخوان عشق يعني هر چه داري نيم كن از برايش قلب خود تقديم كن
در تنهايي خود لحظه ها را برايت گريه كردم
در بي كسيم براي تو كه همه كسم بودي گريه كردم
در حال خنديدن بودم كه به ياد خنده هاي سرد و تلخت گريه كردم
در حين دويدن در كوچه هاي زندگي بودم كه ناگاه به ياد لحظه هايي كه بودي و اكنون نيستي ايستادم و آرام گريه كردم
ولي اكنون مي خندم آري ميخندم به تمام لحظه هاي بچگانهاي كه به خاطرت اشك هايم را قرباني كردم ![]() مينويسم،مينويسم از تو تا تن كاغذ من جا دارد... با تو از حادثه ها خواهم گفت گريه اين گريه اگر بگذارد با تو از روز ازل خواهم گفت فتح معراج ازل كافي نيست با تو از اوج غزل خواهم گفت مينويسم،همه ي هق هق تنهايي را تا تو از هيچ، به آرامش دريا برسي تا تو از همهمه همراه سكوتم باشي به حريم خلوت عشق، تو تنها برسي مينويسم،مينويسم از تو تا تن كاغذ من جا دارد... مينويسم همه ي با تو نبودن هارا تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري تا تو تكيه گاه امن خستگي ها باشي تا مرا باز به ديدار خودِ من ببري مينويسم،مينويسم از تو تا تن كاغذ من جا دارد
|
|
|